چه سهمگين است ازين سان فرياد بر آوردن در سكوت گستره ظلماني شب
شب كه خود مامنيست ؛ وحشت زده را و پناهي تا اندوه را به آغوش آورد به تنگ
گرچه خود فرياديست شب
بر آمده از دردي چندين ساله از اهتكار خزينه هاي صبر
خود مرحميست نه چندان غريب
گوش تا گوش ؛ تنها سكوتست و چندان نظر سوي من
و اي واي اين دل تنگم
سرباز كرده ام امشب به اي واي عقده چركين اين دردم
كه شب اينجا صداي وايو اي واي غريب عاشقان را نعره پندارند
و هر شب من به زير بي نفس آوار تنهايي اگر آهي كشم
اينجا به گوش خفتگان نامردمان دشنام مي ماند
آهم از دل ؛ گر چه در مقياس سرد اين تن يخ بسته چون ابري
مصرانه حيات قلب من را گوشزد سازد
ولي اي واي قلب من
به زير برف سرد فصل يخبندان روح من
هزاران آه را خفتست
شبم سردو تنم سردست
و اين آهم كه خود ميراث اين دردست
و اي واي اين دلم تنگست
No comments:
Post a Comment