Friday, May 4, 2012

زندگی پشت نقاب تو



به تبسم شدن خاطره ها به صمیمیت عطر تن تو با گلها
به شفا بخشیه لبخند تو درهر دیدار
به نفسهای تو در فاصله یک پندار
به فریباییه خوشرنگ نگاه تو که از هیبت تنیهایه من بی‌ پرواست
زندگی پشت نقاب تو به هر لحظه به شکلی‌ زیباست
 

Monday, May 30, 2011

بی تو، شبی


 

صبر هم از دل من برفت و این پر طپش مست قفس پوش قراری نگرفت
بی‌ خود از بوی تو و آتشی از هیزم عشق
دوزخم را به بهای سوختن کرده بهشت
یک شبی چشم ببستم به خیال باطل
تا دمی از غمت آسوده کنم، کو حاصل
لشکر اشک روان از گذر گونه ز چشم
خواب بگریخته از دیده‌ی شوریده سرشت
تنگهٔ ظلمت شب راه نفس از گذر سینه ببست
سینه اندوه همه عمر نهان کرده‌ی خود را بشکست
تن من خسته تر از طاقت تنهایه شب
شب بی تو سحرش کشته به خون کرده‌ کفن
یاد تو ریخت به پیمانه دل ، کهنه دوایی تازه
تلخیش می کشد این شبزده هزیان به لبه آواره
 
 


Friday, September 24, 2010

لبخند رویا



تو به چشمت شوق همهٔ فرداهاست
من همه دلخوشیم خنده توست
که به آن شادیه انباشته در پشت نگاهت بستست
من به تسکین هراس دل تو
که پیاپی پرسد لحظه بعد کجاست
میدهم یک گل سرخ
که به آن گوش کنی‌: عمر گلها کوتاست
خنده‌ات بی‌ همتاست

Tuesday, September 21, 2010

شبی دیگر


لحظه ای تلخیه غم با من سر مست نشست
خنده از گوشه لب با نفس سینه پرید
آه جان سوز دمید
خیره چشم تو بر من لغزید
دست غم پای ترنم را بست
قدح بغض مرا در قفس سینه شکست
اشکی از عمق نگاه تو به محفل بنشست
و شبی دیگر از این دست گذشت

Sunday, August 22, 2010

صبح دمی







بی صدا صبح دمی سرد و خموش
شب به زیر رخ خورشید وجودش را باخت
محو شد در دل صبح
پهنه ای شد شب سرد تا که خورشید به گرمی به دلش جایی کرد
مردم و رهگذران صبح به خیر می گفتند
و موذن خبر از آمدن نو قدمی می آورد 
نغمه سر داده به تسبیح صدایش می کرد
بی صدا صبح دمی از دل شب


Monday, August 9, 2010

ناديده

ديدمش آنسوي كلام و نور

جايي كه نگفته ناشنيده مي سرود

تپيدم آنچه در خود نمي ديدم وبود

به جان خريدم آنچه در دل نمي توان فروخت

دو دست گشوده و دل بر كف و به دل اميد

شنيدمش صدايي كه پيش آ

و لب نمي گشود

Wednesday, July 28, 2010

فاتحانه فصل سرد

من و تو در برابر فصلی سرد ایستاده ایم ؛ عریان
به اندیشه آتش گرمی پیدا؛ به جا مانده از ایمان به راه ما
من و تو افول شاخه سبز بودنیم
نرم نرمک بر خاک فتاده با کمری شکسته از تحمیل ظلم باد
زمین ؛ رفته رفته گرمی نهاده به زیر تکه تکه های سرد آسمان
اینجا زیستن آسان نیست : مرد مرده گفت
دیوار خانه ها نم کرده است و سست
تکیه بر هر نمی نمی توان سپرد
تنها هراس ما سوزش برفی که نه ؛ از انجماد ماست
این ترس بر هر تن برهنه ای بدون شک رواست
در زمستانی که مردن انتهای آرزوی آدمیست
در هوایی که نفس تزریق طعم بندگیست
من و تو تنها؛ در دل ظلمت تاریکی شب
بر سر شیشه ایه شاخه خشکیده ز درد
دست در دست و گره خورده به هم
فاتحانه خوانده ایم با هم سرود فصل گرم
.
.
.