آسمان ؛ پهنه جولانگه شب
خواب بر مردمکان همه شهر
می کند حکم تباهی بر ننگ
ماه هم در پس تاریکی ابر
تا ابد خفته به بالین و حقیقت در بر
لحظه ها رویش تکراریه یاس
قلم از کینه انباشته در سینه نثار کاغذ
می کنم در دل خود با خود جنگ
کاش تنهایی ما در دل ما پنهان بود
کاش در هر سخنی نوش دلی ویران بود
یا که شب کاش به چشم من و تو
چشمه ای نور به جای خواب بود
نشتری خو کرده با تلخی به پهلو همنشین
هر شبی گرگی نشسته پشت ظلمت در کمین
سینه انباشته از درد و دلی اندوهگین
می کشم زخمی تنی خسته به صبح واپسین
خواب بر مردمکان همه شهر
می کند حکم تباهی بر ننگ
ماه هم در پس تاریکی ابر
تا ابد خفته به بالین و حقیقت در بر
لحظه ها رویش تکراریه یاس
قلم از کینه انباشته در سینه نثار کاغذ
می کنم در دل خود با خود جنگ
کاش تنهایی ما در دل ما پنهان بود
کاش در هر سخنی نوش دلی ویران بود
یا که شب کاش به چشم من و تو
چشمه ای نور به جای خواب بود
نشتری خو کرده با تلخی به پهلو همنشین
هر شبی گرگی نشسته پشت ظلمت در کمین
سینه انباشته از درد و دلی اندوهگین
می کشم زخمی تنی خسته به صبح واپسین