Monday, May 30, 2011

بی تو، شبی


 

صبر هم از دل من برفت و این پر طپش مست قفس پوش قراری نگرفت
بی‌ خود از بوی تو و آتشی از هیزم عشق
دوزخم را به بهای سوختن کرده بهشت
یک شبی چشم ببستم به خیال باطل
تا دمی از غمت آسوده کنم، کو حاصل
لشکر اشک روان از گذر گونه ز چشم
خواب بگریخته از دیده‌ی شوریده سرشت
تنگهٔ ظلمت شب راه نفس از گذر سینه ببست
سینه اندوه همه عمر نهان کرده‌ی خود را بشکست
تن من خسته تر از طاقت تنهایه شب
شب بی تو سحرش کشته به خون کرده‌ کفن
یاد تو ریخت به پیمانه دل ، کهنه دوایی تازه
تلخیش می کشد این شبزده هزیان به لبه آواره