Friday, December 25, 2009

قصه کهنه درد

همچنانست همانطور که بود
از همان لحظه اول هر یک از ما ذره ای کند و کمک کرد به فرسایش آدم
همچنانست همانطور که بود
بد همان بد لیک اینک با صدای آدمیت
نو قبا و دم گرم ، ناکسان ناکستر
شده احوال من و تو به گلی چیده که از دست تجاوز به تبر رو می کرد
خوردن حق شده ترویج به هرکوچه و دهر
هم صدایی هم دلی و هر چه هم اول هر جمله شده مشکل شرع
...
صحبت کودکی و دندان نیست
پشت هر فاسده دندان تهی گر بکشی با همه سعی
گویی صد بار از آن فاسدتر، منسجم تر ز پی اش می شیند
خوش خرامیم به انسان بودن
تا به پهلوی زمین لنگر این آدم هست
نقطه آخر سر خط
همچنان خواهد بود قصه کهنه درد

Monday, December 7, 2009

تابستان، پاییز، زمستان، بهار

بازی پر عطش سایه و نور

ریزش خستگیه برگی زرد

خواب خوش رنگ درختی مرده

روز موعود زمین بعد از مرگ

چهار فصل بودن

...من به اندازه درک خود زمین را زیستم

سرزمینه خوبه بودن در کنار تو

 رها از تن
 رها از من
 تا همیشه ؛ تا نهایت
خوبیه تکرار تو
...
من همیشه زنده می مانم در اینجا
 سرزمینه خوبه بودن
 در کنار تو

کابوس

نترس آدمک
وقتي از هراس کابوسي به جان خزيده در دله شب بيدار ميشوی
به اژدهاي پنهانه اتاقه تاريکت لبخند بزن
که ديگر تنها نيستی


من

منم آنکس

...

:که کسی گفت به من

منم آنکس که کسی نیست به جز من

...

هیچ ازهیچ نگفتم

و فقط

...

من