Friday, September 24, 2010

لبخند رویا



تو به چشمت شوق همهٔ فرداهاست
من همه دلخوشیم خنده توست
که به آن شادیه انباشته در پشت نگاهت بستست
من به تسکین هراس دل تو
که پیاپی پرسد لحظه بعد کجاست
میدهم یک گل سرخ
که به آن گوش کنی‌: عمر گلها کوتاست
خنده‌ات بی‌ همتاست

Tuesday, September 21, 2010

شبی دیگر


لحظه ای تلخیه غم با من سر مست نشست
خنده از گوشه لب با نفس سینه پرید
آه جان سوز دمید
خیره چشم تو بر من لغزید
دست غم پای ترنم را بست
قدح بغض مرا در قفس سینه شکست
اشکی از عمق نگاه تو به محفل بنشست
و شبی دیگر از این دست گذشت

Sunday, August 22, 2010

صبح دمی







بی صدا صبح دمی سرد و خموش
شب به زیر رخ خورشید وجودش را باخت
محو شد در دل صبح
پهنه ای شد شب سرد تا که خورشید به گرمی به دلش جایی کرد
مردم و رهگذران صبح به خیر می گفتند
و موذن خبر از آمدن نو قدمی می آورد 
نغمه سر داده به تسبیح صدایش می کرد
بی صدا صبح دمی از دل شب


Monday, August 9, 2010

ناديده

ديدمش آنسوي كلام و نور

جايي كه نگفته ناشنيده مي سرود

تپيدم آنچه در خود نمي ديدم وبود

به جان خريدم آنچه در دل نمي توان فروخت

دو دست گشوده و دل بر كف و به دل اميد

شنيدمش صدايي كه پيش آ

و لب نمي گشود

Wednesday, July 28, 2010

فاتحانه فصل سرد

من و تو در برابر فصلی سرد ایستاده ایم ؛ عریان
به اندیشه آتش گرمی پیدا؛ به جا مانده از ایمان به راه ما
من و تو افول شاخه سبز بودنیم
نرم نرمک بر خاک فتاده با کمری شکسته از تحمیل ظلم باد
زمین ؛ رفته رفته گرمی نهاده به زیر تکه تکه های سرد آسمان
اینجا زیستن آسان نیست : مرد مرده گفت
دیوار خانه ها نم کرده است و سست
تکیه بر هر نمی نمی توان سپرد
تنها هراس ما سوزش برفی که نه ؛ از انجماد ماست
این ترس بر هر تن برهنه ای بدون شک رواست
در زمستانی که مردن انتهای آرزوی آدمیست
در هوایی که نفس تزریق طعم بندگیست
من و تو تنها؛ در دل ظلمت تاریکی شب
بر سر شیشه ایه شاخه خشکیده ز درد
دست در دست و گره خورده به هم
فاتحانه خوانده ایم با هم سرود فصل گرم
.
.
.

Thursday, May 6, 2010

بی خوابی

آسمان ؛ پهنه جولانگه شب
خواب بر مردمکان همه شهر
می کند حکم تباهی بر ننگ
ماه هم در پس تاریکی ابر
تا ابد خفته به بالین و حقیقت در بر
لحظه ها رویش تکراریه یاس
قلم از کینه انباشته در سینه نثار کاغذ
می کنم در دل خود با خود جنگ
کاش تنهایی ما در دل ما پنهان بود
کاش در هر سخنی نوش دلی ویران بود
یا که شب کاش به چشم من و تو
چشمه ای نور به جای خواب بود
نشتری خو کرده با تلخی به پهلو همنشین
هر شبی گرگی نشسته پشت ظلمت در کمین
سینه انباشته از درد و دلی اندوهگین
می کشم زخمی تنی خسته به صبح واپسین

Friday, April 9, 2010

خوشه و تاک

رخت تن چرک شد و سینه بشد خفته به خاک
لیک در سینه دلی مانده هنوزش همه پاک
روح بیچاره دمی؛ وقت وداع از قفس سینه چاک
خوشه ای یافت خودش را به هم آغوشی تاک
بی خبر از غم پاییز؛ جوانی چالاک
هیچ بودش همه دنیا و نبودش افلاک
فصل گرم تاک شد سرد و هوا اندوهناک
باد بی عاطفه سرسخت و جوانی بی باک
پنجه در پنجه تقدیر؛ چه شد فصل هلاک؟
روز بد یمنی ما...؛ خوشه بریدند از تاک
خوشه سرخ به تسکین درخت غمناک
می همی گفت : اگر سینه سپردم بر خاک
میکنم تا به ابد از می خود دلها پاک

Wednesday, February 24, 2010

زندگی

زندگی‌ لعبت گم گشته کوچ بشری
لحظه‌ای چرخش سرمست ز دور ازلی
طعم عاشق شدن سینه ز یمن نفسی
مستیه سرخ تپشهای دلی کینه تهی
...
زندگی‌ لمس شگفتی
به توان ابدی