Sunday, August 22, 2010

صبح دمی







بی صدا صبح دمی سرد و خموش
شب به زیر رخ خورشید وجودش را باخت
محو شد در دل صبح
پهنه ای شد شب سرد تا که خورشید به گرمی به دلش جایی کرد
مردم و رهگذران صبح به خیر می گفتند
و موذن خبر از آمدن نو قدمی می آورد 
نغمه سر داده به تسبیح صدایش می کرد
بی صدا صبح دمی از دل شب


No comments:

Post a Comment