بی صدا صبح دمی سرد و خموش
شب به زیر رخ خورشید وجودش را باخت
محو شد در دل صبح
پهنه ای شد شب سرد تا که خورشید به گرمی به دلش جایی کرد
مردم و رهگذران صبح به خیر می گفتند
و موذن خبر از آمدن نو قدمی می آورد
نغمه سر داده به تسبیح صدایش می کرد
بی صدا صبح دمی از دل شب
No comments:
Post a Comment