Friday, April 9, 2010

خوشه و تاک

رخت تن چرک شد و سینه بشد خفته به خاک
لیک در سینه دلی مانده هنوزش همه پاک
روح بیچاره دمی؛ وقت وداع از قفس سینه چاک
خوشه ای یافت خودش را به هم آغوشی تاک
بی خبر از غم پاییز؛ جوانی چالاک
هیچ بودش همه دنیا و نبودش افلاک
فصل گرم تاک شد سرد و هوا اندوهناک
باد بی عاطفه سرسخت و جوانی بی باک
پنجه در پنجه تقدیر؛ چه شد فصل هلاک؟
روز بد یمنی ما...؛ خوشه بریدند از تاک
خوشه سرخ به تسکین درخت غمناک
می همی گفت : اگر سینه سپردم بر خاک
میکنم تا به ابد از می خود دلها پاک