Sunday, August 22, 2010

صبح دمی







بی صدا صبح دمی سرد و خموش
شب به زیر رخ خورشید وجودش را باخت
محو شد در دل صبح
پهنه ای شد شب سرد تا که خورشید به گرمی به دلش جایی کرد
مردم و رهگذران صبح به خیر می گفتند
و موذن خبر از آمدن نو قدمی می آورد 
نغمه سر داده به تسبیح صدایش می کرد
بی صدا صبح دمی از دل شب


Monday, August 9, 2010

ناديده

ديدمش آنسوي كلام و نور

جايي كه نگفته ناشنيده مي سرود

تپيدم آنچه در خود نمي ديدم وبود

به جان خريدم آنچه در دل نمي توان فروخت

دو دست گشوده و دل بر كف و به دل اميد

شنيدمش صدايي كه پيش آ

و لب نمي گشود