نم رد پای قطره ای گرم وعجیب
بعد ها فهمیدم
اشک و
عشق و
لبخند
نور سيماي من از طلعت سيماي كسيست
زير اين خرقه رنگين و مزين هوسيست
پس اين خفته آرم منش نيك سرشت
بوالهوس خيره سر مست به شكل دگريست
چه سهمگين است ازين سان فرياد بر آوردن در سكوت گستره ظلماني شب
شب كه خود مامنيست ؛ وحشت زده را و پناهي تا اندوه را به آغوش آورد به تنگ
گرچه خود فرياديست شب
بر آمده از دردي چندين ساله از اهتكار خزينه هاي صبر
خود مرحميست نه چندان غريب
گوش تا گوش ؛ تنها سكوتست و چندان نظر سوي من
و اي واي اين دل تنگم
سرباز كرده ام امشب به اي واي عقده چركين اين دردم
كه شب اينجا صداي وايو اي واي غريب عاشقان را نعره پندارند
و هر شب من به زير بي نفس آوار تنهايي اگر آهي كشم
اينجا به گوش خفتگان نامردمان دشنام مي ماند
آهم از دل ؛ گر چه در مقياس سرد اين تن يخ بسته چون ابري
مصرانه حيات قلب من را گوشزد سازد
ولي اي واي قلب من
به زير برف سرد فصل يخبندان روح من
هزاران آه را خفتست
شبم سردو تنم سردست
و اين آهم كه خود ميراث اين دردست
و اي واي اين دلم تنگست
منم اینجا درین بیگانه خسته خانهٔ غربت نگاهم سخت بیمارست
سهمه من اینجا به جای نغمههای ساز و سوز تو
همه خلواژههای یاوه گویان است
چو هر یک کاغذی از آنچه ناکرده به عمر خویش می بینند
به زیر جوهر نالایقی آرند و بر آن سخت می بالند
من اینجا تنگیه شبهای قبر روح خود را از درون سینه مینالم
دلم اینجا درونه تن به صد تویه سرای بی کسی قفل است با صد غم
مرا گفتن به چشم از شنیدنهای قلب تو
چراغ هر سخن خاموش میخواهد
نگاهم سینه گرم نگاهت میکند آغوش
دلت پالوده از آلودگیها
خستگیها باد
ای که این ره به خطر رفته ای از گردنه عشق
هواست ماندست؟
باکت نیست
هراست نیست ؛ هم
هوش باش، عربدهٔ رهگذرانش همه جا پیچیدست
پس هر شام سیه
زیر هر تکهٔ سنگ
ردی از همچو تویه عاشق و شیدایی هست
چشم هر جا ببری، دیده هر جا فکنی، کشتهٔ چشم نگاری خفتست
پشت هر پیچ، دلی خونین است
خاک هر رهگذری گر گذری باهمه سعی
غرقه در خون دلی آشفتست
کوهها شد همه پست
پشت دیوان همه بر خاک نشست
گوهریها که به بازو شد برون از دل سنگ
روزها و شبها به تمنای یکی دیدهٔ مست، سالها در طلب یک لبخند
گو که ارزد به دو بیشش محنت، یار ما را لب خندان، دل نرم
لیک هر خنده که پنداریش از سازش هست
قاتلی دست به خون آغشتست
خوبرویی را هست، سر این راه به دست
تیغه مهری بر دست، کمرش به قصد جانها بستست
ای که این راه خطر کردهای ای بی خود و مست
افسار بگردان اگر از مهر به خود در دل تو چیزی هست