جوهری از سر انگشت چکید
دستم از درد به خود می پیچید
ورقی خیس از عشق
:ز جنونم پرسید
قلمی دست گرفته به چه می اندیشی؟
بنویس این همه حرف
بنویس؛ این که کنون من به تو فرمان دادم
دیگر این دست نبود؛ که به فرمانم بود
قلم از دستم رفت
دیگر این شعر نبود
کاغذ زیر قلم همه را در خود ریخت
خیس از این همه حرف؛ تارو پودش را باخت
چند روزی که گذشت... دیدمش کاغذ پیر
رنگ بر روی نداشت
جوهری در دل داشت
تاب این درد نداشت
No comments:
Post a Comment