ای که این ره به خطر رفته ای از گردنه عشق
هواست ماندست؟
باکت نیست
هراست نیست ؛ هم
هوش باش، عربدهٔ رهگذرانش همه جا پیچیدست
پس هر شام سیه
زیر هر تکهٔ سنگ
ردی از همچو تویه عاشق و شیدایی هست
چشم هر جا ببری، دیده هر جا فکنی، کشتهٔ چشم نگاری خفتست
پشت هر پیچ، دلی خونین است
خاک هر رهگذری گر گذری باهمه سعی
غرقه در خون دلی آشفتست
کوهها شد همه پست
پشت دیوان همه بر خاک نشست
گوهریها که به بازو شد برون از دل سنگ
روزها و شبها به تمنای یکی دیدهٔ مست، سالها در طلب یک لبخند
گو که ارزد به دو بیشش محنت، یار ما را لب خندان، دل نرم
لیک هر خنده که پنداریش از سازش هست
قاتلی دست به خون آغشتست
خوبرویی را هست، سر این راه به دست
تیغه مهری بر دست، کمرش به قصد جانها بستست
ای که این راه خطر کردهای ای بی خود و مست
افسار بگردان اگر از مهر به خود در دل تو چیزی هست
No comments:
Post a Comment