تنها به تصور زندگی نمی توان زنده بود
لیک هر چند بسی تلخ زنده می باید بود
اینک هزار چهره آشنا نمود و نیک
زان نیز همه یکی یار با وفا نبود
شبها گذشت از برم زهی از فراق تو
شبهای دیگرم لیک بی بودنت نمی خواهم بود
خفته دیده ام بسی مردمان به زندگی غریق
زین پس به شکر عاشقی به خواب دیگران نمی خواهم بود
هر چند عاشقی رهی بس درازست و صعب عبور
جز در ره وصال کوی تو راهی دگر نخواهم پیمود
نجوای عشق تو بس خوش به گوش ما نشست
آری ؛ خاموش زمانه می خواهدم به این عشق و من
نمی خواهم بود
اینک هزار چهره آشنا نمود و نیک
زان نیز همه یکی یار با وفا نبود
شبها گذشت از برم زهی از فراق تو
شبهای دیگرم لیک بی بودنت نمی خواهم بود
خفته دیده ام بسی مردمان به زندگی غریق
زین پس به شکر عاشقی به خواب دیگران نمی خواهم بود
هر چند عاشقی رهی بس درازست و صعب عبور
جز در ره وصال کوی تو راهی دگر نخواهم پیمود
نجوای عشق تو بس خوش به گوش ما نشست
آری ؛ خاموش زمانه می خواهدم به این عشق و من
نمی خواهم بود
No comments:
Post a Comment