Wednesday, July 28, 2010

فاتحانه فصل سرد

من و تو در برابر فصلی سرد ایستاده ایم ؛ عریان
به اندیشه آتش گرمی پیدا؛ به جا مانده از ایمان به راه ما
من و تو افول شاخه سبز بودنیم
نرم نرمک بر خاک فتاده با کمری شکسته از تحمیل ظلم باد
زمین ؛ رفته رفته گرمی نهاده به زیر تکه تکه های سرد آسمان
اینجا زیستن آسان نیست : مرد مرده گفت
دیوار خانه ها نم کرده است و سست
تکیه بر هر نمی نمی توان سپرد
تنها هراس ما سوزش برفی که نه ؛ از انجماد ماست
این ترس بر هر تن برهنه ای بدون شک رواست
در زمستانی که مردن انتهای آرزوی آدمیست
در هوایی که نفس تزریق طعم بندگیست
من و تو تنها؛ در دل ظلمت تاریکی شب
بر سر شیشه ایه شاخه خشکیده ز درد
دست در دست و گره خورده به هم
فاتحانه خوانده ایم با هم سرود فصل گرم
.
.
.

No comments:

Post a Comment